تبليغاتX
يک فنجان قهوه

يک فنجان قهوه

 

 

 

از اين به بعد اينجا ( مسافر یخی ) مينويسم .

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 22:49 توسط :: |


 

شروع می کنم به کلاویه زدن به صورت عجیب غریبی یاد این آهنگ میافتم .

آخه گوش کن ستاره آی ستاره

دل عاشق خریداری نداره

نمی دونی وقتی بین خواب و بیداری داری حرف میزنی چقدر عجیب همه چیز جا به جا میشه ... کلماتت با خودت سنخیتی ندارن .... تو ذهنت یه دفعه یه شعر میاد ولی به زبون نمیاری .... اصلاً نمی دونی باید بخوابی یا نه ... مگه تو این خواب چی میخواد بشه .... وحشت میکنی . خیال می کنی ... زندگی میکنی ....

دیشب تو خواب هی دعا می کردم که از خواب بیدار نشم ... نمی دونم چرا؟!

انگار میخواستم ادامه بدم این خوابُ ولی قبل از اینکه بخوابم هم دوست داشتم بیداریُ ادامه بدم .... ولی اون برزخ وسط اذیت می کنه .

نمی دونم دارم چی تایپ می کنم .... از این صدای تایپ کردنه خوشم میاد . به گمونم دارم کار انجام میدم ... ولی خوب خوبه دیگه . راستی اول تابستون شد الکی الکی ... منم دلم خوشه که تابستون شده .... نمی دونم ..... شاید تو این تابستون یه کتابی چیزی بنویسم .... منظوررم یه کار آموزشی بکنم ... فعلاً که درگیر نشدم با این چیزی که تو ذهنمه ...... وای چه حالی میده تایپ کردنه .....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 0:41 توسط :: |


 

 

از سایه ها میترسم ... از سایه کلمات از برداشتهای اشتباهاشون .....

 بعضی کلمه ها همیشه تو گلو می مونند و هر کاری می کنی بالا نمیان .... مثل حرف نگفته ی دم آخر . . .

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:35 توسط :: |


 

«...من از مردم همین شهرم. همه‌ی آدم‌های این شهر رو هم دوست دارم. چون تقریباً هیچکدومشون رو نمی‌شناسم.

از آدم‌های بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم. اگه کسی حرف این مجسمه‌ها رو باور کنه باید بین خودشو مردم نرده بکشه. من این حرف‌ها رو باور کردم. اصلاً باور کردنی هست؟ توانا بود هر که دانا بود. واقعاً؟
 
من با این‌ها غریبه‌ام؛ با مجسمه‌ی آدم‌ها، با آدم‌های مجسمه...»

                                                                 

«...به من گفت بیا.
به من گفت بمان.                     
به من گفت بخند  .   

 

                                     
به من گفت بمیر.


آمدم.
        ماندم.
           خندیدم.
                  مردم...»

 

 

پ.ن : این فیلمُ به تازگی دیدم ... خیلی حرف دارم دربارش فعلاً این چند جمله باشه تا بعد مفصل سخن بگویم درباره ی این فیلم .

 

 

+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 16:27 توسط :: |


 

گرگ و میش بود فقط قاطی کرده بودم که کی گرگه و کی میش .

دلم برای اون ستاره هایی تنگ میشه که بدون هیچ حرفی میگن منم همینطور دلم واسه ی تو تنگ شده .

فاصله ی کلمات خیلی کمتر از فاصله ی ستاره ها با ماهاست .... ولی دل من واسه ی ستاره هایی تنگ میشه که با فاصله ی کلمات دلشون میریزه ....

اول دنیا همان آخر دنیاست ... همون جایی که ستاره ها با کلمات فاصله ندارن . همون جایی که دفترم زیر بارون کاملاً خیس شد و همون جایی که روی برفها نوشتیم " آه ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر میشود " .... آخر دنیا همون جایی بود که بهمون گفتن وقت آزمون تموم و برگه ها رو بذارید تو پوشه ها و بفرمایید . اول دنیا همون دوراهی بود که سلام کردن ها مشمئز کننده بود . نگاه ها بدون منفعت بود . همون جایی بود که فکر می کردم من بدترینم و بقیه بهترین هستند ولی آخر دنیا میفهمی که من بدترینم ولی بهترین بدترین ها ....

آخر دنیا همون اول دنیاست ..... دوراهی از همون اول شروع میشه ولی این دوراه آخرش هم بهم نمیرسن .

پ.ن : ...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 13:6 توسط :: |


 

یه نگاهی به اطرافم که میندازم میبینم که همه با کثافت بازی هم دارن کنار میان . شادی هاشون اصلاً مال خودشون نیست بلکه شادی هاشون شادیهای پدر و مادرشونه ....وقتی که میخوای با این آدما بخندی باید مثل خودشون بچه بشی .... و وای به این کودکان بزرگنما .

اگر سیبی هم در خونه ی همسایه داشته باشی باید از رو دیوار بپری و خودت بیاریش نه اینکه وایسی و ناله بزنی که سیب من ..... کودکان بزرگنما منُ دیوونه می کنن ... ولی عاشق بزرگان کودکم ..... روح بعضی ها خیلی بزرگه .... انقد که حاضری با هزاران سکوت باهاشون گپ بزنی ... و چه سکوت عمیقی ست .

 

م ل و د ی ه ا ی  غ ر ی ب

 

پ.ن : کاش می تونستم مثل این جواد معروفی پیانو بزنم .

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 12:53 توسط :: |


 

 

 

 

میدونی وقتی واسه یه چیزی مرز نذاشتی بعدش با چیزایی که ته دارن میری توش چه حس بدیه .

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:19 توسط :: |


 

 

خوب دیگه کم کمک داشت فراموشم می شد

 مخمل صدات ، هق هق گریه هات ، بارون خنده هات .

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:49 توسط :: |


 

ماریا دختر خشمگین و سردیست
با موهای بور
و انگشتانی کشیده که بوی سیگار میدهند
ماریا نمیداند انگشتانش برای پیانوزدن آفریده شده
ماریا فقیر نیست ، ولی برای زنده بودنش سختی میکشد
ماریا عاشق نیست
با هر مرد خشنی که بتواند تحقیرش کند میخوابد
و وقتی سنگینی دست های بیرحمشان را روی سینه هایش حس میکند سرش را می چرخاند و دنیا را وارونه نگاه میکند، و هیچ گاه دستانش را پشت کمر مرد قفل نمیکند.
و میداند درونش تاریک است
و نمیداند چرا از تاریکی میترسد
ماریا از دیوارها متنفر است
و عاشق سنگریزه های کنار خانه های مردم
و عاشق لباس سیاه گران مغازه ی خیابان سوم که دامنش صاف است و چین ندارد،
و میداند مانکن درون مغازه تنها دو بند سبک روی شانه هایش سنگینی میکند
و میتواند نگاه سرد مانکن سیاه پوش را بخواند
و در جواب سرش را برگرداند
ماریا دوستان زیادی ندارد
ماریا از بلندی میترسد
ولی عاشق مه کنار ساحل است
ماریا یک بار عاشق مردی شد که کنار ساحل با او خوابید
و او را به ماسه ها فشار داد
و دستانش را پیچاند
و او را بوسید
مرد مثل تمام مردهای دیگر زندگی ماریا او را تحقیر کرد
ولی ماریا عاشق شد
به بلندی رفت
چشمانش را بست
و تمام مردنش چند ثانیه بیشتر طول نکشید
بی آنکه بداند
انگشتانش
برای پیانو زدن آفریده شده بودند
و لباس مانکن سیاه پوش خیابان سوم
آن شب به فروش میرفت

 

اینجا بود ، خیلی ازین نوشته خوشم میاد .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:27 توسط :: |


 

دلم هوای کافه سیاه و سپید و میکنه . بیخیال درس میشم میرم اونجا .....

گپ میزنم این دفعه هم قهوه فرانسه ...

صدا میزنم برنمی گرده .... صدام میزنم برنمی گرده ... خوب خفه ... وقتی میگم قهوه فرانسه یعنی قهوه فرانسه نه قهوه ترک میفهمی .... نمی فهمی .

تک سیگاری هم که دارم میکشم ... جمله های کنار کافه رو خیلی دوست دارم ...  یه کلمه ی قشنگ دور و اطراف میخونم ...." پریزاد" ...  خوب کمی با دختر عمه ام گپ میزنم از کلاس زبان میگه از پسری که تازه باهاش دوست شده میگه . از این که همینه دنیا  ، دوست میشی تیکه میشی  ، تیکه هاتُ میبرن و تا میای اون تیکه ها رو ترمیم کنی هنوز خوب نشده یکی یه تیکه دیگه ت ُ میبره پس حواست باشه همه ی وجودتُ به یکی ندی !

تا این حرفُ میزنه چشام گرم میشه ولی توجه نمی کنم ...

- یعنی چی ؟ یعنی خودمُ تیکه تیکه کنم ؟

+ آره خوب ولی یه تیکه هم برای خودت نیگه دار . برای دلت برای خودِ خودت .

 

بارون تندی میباره کم کم از کافی شاپ اومدیم بیرون سریعآً سوار تاکسی شدیم .... همش داره از پسره میگه ، منم خوشحالم که شاد شده .... میگه : خوب تو با کی هستی ؟  میگم بیخیال بحثُ عوض میکنم ولی خوب ذهنمُ که نمی تونم عوض کنم .

هی میگم من که همه ی تیکه هام گندیده خوب چه کنم .... با خودم فکر میکنم ... بهش میگم واقعاً واقعیت دوست داشتن یعنی چی ؟

میگه اینکه آدما با هم باشن ... میزنم زیر خنده و میگم خوب این همه کسایی که با هم هستن با هم دوستند ؟!

میگه تعریف تو چیه ؟ یه دفعه کل 85 جلوی چشام میاد و میگم یعنی اینکه آدما از ته دل با هم بخندن ... بخندن . منظورم اینه که همش بهونه ای نخندن . آخه هممون داریم فیلم بازی میکنیم فقط باید حواسمون باشه که توی یک نقش زیاد نمونیم چون بعدش اشتباه میکنیم بین خودمون و نقشمون .

خوب دیگه من باید برم ...

بیخیال .

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 2:9 توسط :: |